تبلیغات
آپلود عکس دامپزشکان ورودی87 دانشگاه زابل ورودی87:به قدرت پرواز بال هایمان ایمان داریم. همیشه با هم و در اوج دامپزشکان ورودی87 دانشگاه زابل
Happy new year

سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یك جشن ملی است،‌جشن ملی را همه می‌شناسند كه چیست، نوروز هر ساله برپا می‌شود و هر ساله از آن سخن می‌رود. بسیار گفته‌اند و بسیار شنیده‌اید؛ پس به تكرار نیازی نیست؟ چرا، هست. مگر نوروز را خود مكرر نمی‌كنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مكرر بشنوید. در علم و ادب تكرار ملال‌آور است و بیهوده؛ "عقل" تكرار را نمی‌پسندد؛ اما "احساس" تكرار را دوست دارد، طبیعت تكرار را دوست دارد، جامعه به تكرار نیازمند است، طبیعت را از تكرار ساخته‌اند؛ جامعه با تكرار نیرومند می‌شود، احساس با تكرار جان می‌گیرد و نوروز داستان زیبایی است كه در آن، طبیعت، احساس و جامعه هر سه دست‌اندركارند.
نوروز كه قرن‌های دراز است بر همة جشن‌های جهان فخر می‌فروشد، از آن رو "هست" كه یك قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا یك جشن تحمیلی سیاسی نیست، جشن جهان است و روز شادمانی زمین، آسمان و آفتاب، و جوشِ شكفتن‌ها و شور زادن‌ها و سرشار از هیجانِ هر "آغاز".
جشن‌های دیگران، غالباً انسان‌ها را از كارگاه‌ها، مزرعه‌ها، دشت و صحرا، كوچه و بازار، باغ‌ها و كشتزارها، در میان اطاق‌ها و زیر سقف‌ها و پشت درهای بسته جمع می‌كند: كافه‌ها، كاباره‌ها، زیرزمینی‌ها، سالن‌ها، خانه‌ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل‌های كاغذی، مقوایی، مومی، بوی كندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می‌گیرد و از زیر سقف‌ها، درهای بسته، فضاهای خفه، لای دیوارهای بلند و نزدیك شهرها و خانه‌ها،‌ به دامن آزاد و بیكرانة طبیعت می‌كشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب، لرزان از هیجانِ آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شكوفه، جوانه، سبزه و معطر از:
"بوی باران، بوی پونه، بوی خاك،
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاك" ...
نوروز تجدید خاطرة بزرگی است: خاطرة خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال، این فرزند فراموشكار كه،‌ سرگرم كارهای مصنوعی و ساخته‌های پیچیدة خود، مادر خویش را از یاد می‌برد، با یادآوری‌های وسوسه‌آمیز نوروز، به دامن وی باز می‌گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می‌گیر: فرزند، در دامن مادر، خود را بازمی‌یابد و مادر،‌ در كنار فرزند، چهره‌اش از شادی می‌شكفد، اشك شوق می‌بارد، فریادهای شادی می‌كشد؛ جوان می‌شود، حیات دوباره می‌گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می‌شود.
تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده‌تر و سنگین‌تر می‌گردد، نیاز به بازگشت و بازشناخت طبیعت را در انسان حیاتی‌تر می‌كند و بدینگونه است كه نوروز، برخلاف سنت‌ها كه پیر می‌شوند و فرسوده و گاه بیهوده، رو به توانایی می‌رود و در هر حال، آینده‌ای جوان‌تر و درخشان‌تر دارد، چه، نوروز راه سومی است كه جنگ دیرینه‌ای را كه از روزگار لائوتزو و كنفسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می‌كشاند.
نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست، نیاز ضروری جامعه، خوراك حیاتی یك ملت نیز هست. دنیایی كه بر تغییر و تحول، گسیختن و زایل شدن، درهم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی كه در آن، آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار،‌ تنها تغییر است و ناپایداری؛ چه چیز می‌تواند ملتی را، جامعه‌ای را، در برابر عرابة بی‌رحم زمان – كه بر همه چیز می‌گذرد و له می‌كند و می‌رود، هر پایه‌ای را می‌شكند و شیرازه‌ای را میگسلد- از زوال مصون دارد؟
هیچ ملتی با یك نسل و دو نسل شكل نمی‌گیرد؛ ملت، مجموعة پیوستة نسل‌های متوالی بسیار است، اما زمان، این تیغ بی‌رحم، پیوند نسل‌ها را قطع می‌كند؛ میان ما و گذشتگانمان- آنها كه روح جامعة‌ ما و ملت ما را ساخته‌اند- درة هولناك تاریخ حفر شده است؛ قرن‌های تهی ما را از آنان جدا ساخته‌اند؛ تنها سنت‌ها هستند كه پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این درة هولناك گذر می‌دهند و با گذشتگانمان و با گذشته‌هایمان آشنا می‌سازند. در چهرة مقدس این سنت‌ها است كه ما حضور آنان را در زمان خویش، كنار خویش و در "خودِ خویش"، احساس می‌كنیم؛ حضور خود را در میان آنان می‌بینیم و جشن نوروز یكی از استوارترین و زیباترین سنت‌ها است.
در آن هنگام كه مراسم نوروز را به پا می‌داریم، گویی خود را در همة‌ نوروزهایی كه هر ساله در این سرزمین برپا می‌كرده‌اند، حاضر می‌یابیم و در این حال، صحنه‌های تاریك و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت كهن ما در برابر دیدگانمان ورق می‌خورد، رژه می‌رود. ایمان به اینكه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می‌داشته است، این اندیشه‌های پرهیجان را در مغزمان بیدار می‌كند كه: آری، هر ساله! حتی همان سالی كه اسكندر چهرة این خاك را به خون ملت ما رنگین كرده بود، در كنار شعله‌های مهیبی كه از تخت جمشید زبانه می‌كشید، همانجا، همان وقت، مردم مصیبت‌زدة ما نوروز را جدی‌تر و با ایمان بیشتری برپا می‌كردند؛ آری، هر ساله! حتی همان سال كه سربازان قتیبه بر كنارة جیحون سرخ رنگ،‌ خیمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می‌كرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در كنار آتشكده‌های سرد و خاموش، نوروز را گرم و پرشور جشن می‌گرفتند.
تاریخ از مردی در سیستان خبر می‌دهد كه در آن هنگام كه عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفة جاهلی آرام كرده بود، از قتل عام شهرها و ویرانی خانه‌ها و آوارگی سپاهیان می‌گفت و مردم را می‌گریاند و سپس، چنگ خویش را برمی‌گرفت و می‌گفت: "اباتیمار، اندكی شادی باید"! نوروز در این سال‌ها و در همة سال‌های همانندش، شادی‌یی اینچنین بوده است، عیاشی و "بی‌خودی" نبوده است،‌ اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانة پیوند با گذشته‌ای كه زمان و حوادث ویران‌كنندة زمان همواره در گسستن آن می‌كوشیده‌ است.
نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان، در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان، همه نوروز را عزیز شمرده‌اند و با زبان خویش، از آن سخن گفته‌اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان كه گفته‌اند: "نوروز روز نخستین آفرینش است كه اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این كار بود و ششمین روز، خلقت جهان پایان گرفت و از این رو است كه نخستین روز فروردین را هورمزد نام داده‌اند و ششمین روز را مقدس شمرده‌اند".
چه افسانة زیبایی؛ زیباتر از واقعیت! راستی مگر هر كس احساس نمی‌كند كه نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز كرده است، مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلما بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نكرده است. مسلما اولین روز بهار، سبزه‌ها روییدن آغاز كرده‌اند و رودها رفتن و شكوفه‌ها سرزدن و جوانه‌ها شكفتن، یعنی نوروز.
بی‌شك، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز نوروز طلوع كرده است و زمان با وی آغاز شده است.
اسلام كه همة رنگ‌های قومیت را زدود و سنت‌ها را دگرگون كرد، نوروز را جلای بیشتری داد، شیرازه بست و آن را، با پشتوانه‌ای استوار، از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلافت و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم، هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی! آن همه خلوص و ایمان و عشقی كه ایرانیان در اسلام به علی و حكومت علی داشتند پشتوانة نوروز شد. نوروز كه با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت؛ سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه‌ای كه در دلهای مردم این سرزمین برپا شده بود پیوند خورد و محكم گشت، مقدس شد و، در دوران صفویه، رسما یك شعار شیعی گردید،‌ مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژة خویش. آنچنان كه یكسال نوروز و عاشورا در یك روز افتاد و پادشاه صفوی، آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز!
نوروز- این پیری كه غبار قرن‌های بسیار بر چهره‌اش نشسته است- در طول تاریخ كهن خویش، روزگاری در كنار مغان، اوراد مهرپرستان را خطاب به خویش می‌شنیده است؛ پس از آن، در كنار آتشكده‌های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمة اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می‌خوانده‌اند؛ از آن پس، با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می‌كرده‌اند و اكنون، علاوه بر آن، با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حكومت علی، او را جان می‌بخشند و در همة این چهره‌های گوناگونش، این پیر روزگارآلود، كه در همة قرن‌ها و با همة نسل‌ها و همة اجداد ما- از اكنون تا روزگار افسانه‌ای جمشید باستانی- زیسته است و با همه‌مان بوده است، رسالت بزرگ خویش را، همه وقت، با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و درآمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و، عظیم‌تر از همه، پیوند دادن نسل‌های متوالی این قوم- كه بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان كله منار‌ها بند بندش را از هم می‌گسسته است و نیز پیمان‌یگانگی بستن میان همة دل‌های خویشاوندی كه دیوار عبوس و بیگانة دوران‌ها در میانه‌شان حائل می‌گشته و درة عمیق فراموشی میانشان جدایی می‌افكنده است.
و ما، در این لحظه، در این نخستین لحظات آغاز آفرینش، نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز برمی‌افروزیم و در عمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ‌زدة قرون تهی می‌گذریم و در همة نوروزهایی كه در زیر آسمان پاك و آفتاب روشن سرزمین ما برپا می‌شده است، با همة زنان و مردانی كه خون آنان در رگ‌هایمان می‌دود و روح آنان در دلهایمان می‌زند شركت می‌كنیم و بدینگونه، "بودن خویش" را، به عنوان یك ملت، در تندباد ریشه برانداز زمان‌ها و آشوبِ گسیختن‌ها و دگرگون شدن‌ها خلود می‌بخشیم و، در هجوم این قرن دشمنكامی كه ما را با خود بیگانه ساخته و، "خالی از خویش"، بردة رام و طعمة زدوده از "شخصیت" این غرب غارتگر كرده است، در این میعادگاهی كه همة نسل‌های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند، با آنان پیمان وفا می‌بندیم و "امانت عشق" را از آنان به ودیعه می‌گیریم كه "هرگز نمیریم" و "دوام راستین" خویش را به نام ملتی كه در این صحرای عظیم بشری، ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایة "اصالت" خویش، در رهگذر تاریخ ایستاده است، "بر صحیفة عالم ثبت" كنیم.
*برگرفت از کتاب کویر



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 اسفند 1389 توسط یلدا مهدوی | نظرات ()